جلسه این ماه حلقه طنز با این شعر از خاکشیر شروع شد
ای تازه جوان زرنگ میباید بود
آماده برای جنگ میباید بود
این کش کش و این گشاد بازیها را
بگذار کنار و تنگ میباید بود
****************************
گواهی بخواهید این هم گواه
همین عکسهائی که نشمرده ایم ( آخه خیلی عکس بود )

عقب نشینی یا تغییر موضع تاکتیکی
هر کسی یه جور تعبیر میکنه یه عده می گن موسوی و کروبی عقب نشینی کردند
یه عده میکن یه جور تاکتیکه
تحلیل من ::: ( دکتر دادا نوری زاده )
به نظر من این راه هم مثل بقیه راها از کف اشتباهه
چون چند روز پیش جلسه ای بین سران آشوب و یا همون فتنه بر گزار میشه
که برای ادامه کار و اتخاذ مواضع جدید نسبت به اوضاع فعلی تصمیم گیری کنند
عده ای رای به فرار و ادامه مبارزه از خارج از کشور را میدهند
عده ای دیگر راه تسلیم و گردن نهادن با خواست حاکمیت را پیشنهاد میکنند
یه دسته دیگه پیگیری تا رسیدن به نتیجه را تنها راه حل میدانند
خلاصه بحث بالا میگیرد
چنان بحث بالا می گیرد که بالا بحث را میگیرد و کار تا حدی لوو می رود
بینشون صیغه تفرقه جاری می شود
اون از اون طرف سالن میگه تو مردم را تشویق کردی بریزن بیرون
اون یکی میگه ابطحی راست میگفت تو توهم داریااااااا
اون هم جواب میده ::
اصلا" حق من را خوردند تو چرا خودذت را انداختی وسط ؟؟
میخواستی بگی که منم وجود دارم ؟؟؟؟
هه هه هه بابا کم بود
چهار سال پیش هم اومدی وایسادی جلو معین کار گزارانیها هم وضع را دیدند
متفرق شدند حالا هم بعد این همه آبرو ریزی جمع آرات در دو انتخابات
به اندازه این یک بار من نشده می خواستی بری خونه برا اینکه دست خالی برنگردی
قضیه کهریزک را پیش کشیدی
دهن من را باز نکن به قول دوستت بگم بگم بگم ؟؟؟
یه دفعه اون یه خنده ای کردو آب دهنش را با دستمال پاک کرد
و گفت چیزی نمیخاد بگی
تو فقط بگو ((( چیز چیز تا پیروزی )))
خلاصه شروع میکنند به در و دیوار هم گیر میدهند
بحث قدیم را میکشن پیش اون یکی به اون که از همه ساکت تره میگه حقت بود
که اکبر گنجی میخواست از قطار اصلاحات پیاده ات کنه بحث داغ میشه
یکی از دوستای همون آقا ساکته میگه هر چه میکشیم از دست
امثال تو و اکبر گنجی هاست یه سال روزنامه ها بهتون آزادی دادند
خدا را بنده نبودید توانائی کنترل هیجان را نداشتید
مثل جوانی که چند سال عاشق و دلباخته دختر همسایه باشه
یه دفعه چشماشا باز کنه شب عروسیش باشه .......................
توانائی نگهداری از جو حاکم را نداشتید همش می خواستید ازش برای پر حرفی ها
و ضربه زدنها استفاده کنید هر روزی به یکی پیله میکردید
دوغ و دوش آب هم براتون فرق نمیکرد مهم این بود روزنامه را سیاه کنید
و کتابتون را به فروش برسانید یه نوع ارضای روحی بود
اون هم جواب میده تو از کجا می دونی یه موقع عروسی را قبل خواستگاری گرفتند
اون روز هم جو این طور می پسندید همه تو شکستن تابوها و کاریزماها از هم
پیشه میگرفتند شاید اون هم تو گرفتن عروسیش از عقد پیشه گرفته
خلاصه دو دسته تبدیل به چند دسته میشه یکی تصمیم میگیره با حاکمیت کنار بیاد
یکی دیگه میگه به جون این ریش که نه به جون این سبیل اگه سرم بره از حرفم بر نمیگردم
یکی دیگه میگه منتظر می مونم ببینم باد از کدوم طرف می وزد
یه دسته دیگه با خوش بینی زیادی با پیش شرط میخان با حاکمیت کنار بیان
خلاصه کار حل نمیشه جلسه موکول میشه به چند روز بعد
تا اینکه یکی از لنچ های ما در خلیج فارس به دلیل نامعلومی غرق میشه
و پس از چند روز هم یک قطار از ریلش خارج میشه و یک هواپیما هم
تو مشهد آتش میگیرد و با احتساب هر سال حدود سی هزار کشته در جاده ها
جلسه اضطراری تشکیل میشه دوستانی که قصد خروج و مبارزه را داشتند
یه جمع بندی میکنند میبینند با این اوضاع حمل و نقل که هواپیما اگه بلند بشه
آتیش میگیره اگه نشه با سر میره تو دیوار با ریل نساخته خط راه آهن افتتاح میکنند
به این جمع بندی رسیدنند که با ماندن در ایران حتی در زندان
احتمال زنده ماندنشان از درصد بیشتری برخوردار است
دسته ای هم که خیلی آتیشی بودنند و تنها راه را پای فشاری بر خواسته های خود می دانستند
تا حاکمیت حرفشان را قبول کند با کمی فکر منطقی اوضاع کشور را
نا مطلوب برای دو طرف عرض یابی کردنند و از ترس اینکه اوضاع
از این که هست بدتر بشه و شاید زیر مجموعه یکی از خوشه ها یارانه گیر قرار نگیرند
تصمیم گرفتند با بازی با کلمات دولت را بپذیرند
بقیه هم همچنان سکوت میکردنند و از تغییر مواضع متعجب مونده بودنند
در همین رابطه مجلس وزیر راه را برای ارایه پاره از هواپیما که نه
پاره ای از توضیحات خواست
که بعد از اینکه این وقایع را به گوششان رساندند منصرف شد
و به جایش وزیر اقتصاد را احضار کرد
خلاصه فکر کنم فعلا" این جوریاست
مردم میان بیرون هم کتک می خورند هم خون میدنند
هم یارانه نمیگیرند تازه اسمشون هم خس خاشاک میشه
ولی گاو مش حسن آبستنه اگه ندوزدنش بلاخره یه روز میشه
که همه بهش میگن مشتی گاوت زایده اون هم دو قلو .
حالا کی بزاد را کسی نمی دونه
ولی مهم اینه که گاو آبستن بلاخره میزاد فقط باید آبستن باشه که بزاد
خیلی دیرم شده بود سریع لباس پوشیدم خودم را رسوندم سر کار
همین که رو پوشم را پوشیدم دست کردم تو جیبم که خودکار را بردارم
یه هو از ترس یه فریاد پسرونه از نوع اِاِ اِ ه ه ه زدم و دستم را در آوردم
یه سوسک قهوه ای از اون بالدارهاش از بس سرما بود رفته بود تو
جیب من خوابیده بود از تو جیبم پرید بیرون و فرار کرد می خواستم
حقشا بزارم کف دستش دیدم گناه داره با خودم گفتم حتما" می خواسته
تو جیب من عروسی کنه .................
اومده جوانب را بسنجه ولی جیب من که از اون خانه های نود و نه ساله که نیست
که دولت قولش را داده بود این سوسک اگه من اجازه بدم فوقش تا دو ماه بعد
عید می تونه تو جیبم زندگی کنه تا این سوسک هم فکر میکنه حقش را من خوردم
شاید این بیچاره هم سر کار این خانه های نود نه ساله رفته شایدم آدم بوده
عمل ناشایستی انجام داده سوسک شده
خلاصه تو همین فکرا بودم که ظهر شد درب را بستم و اومدم به طرف خونه
سر کوچه شیشه ماشین را کشیدم پائین و از مش صفر بقال سر کوچه مون پرسیدم
مشتی شیر داری از اون پیره مردهای ناب روزگار بود یه هو پیرهنش را زد بالا
و گفت شرمنده ام چند سالیه خشک شده اگه داشت هم به تو نمی دادم !!!!!!!!!
صد بار گفتم شیر از ساعت هفت تا هشت و نیم صبح من می دونستم
نا لوطی شیر ها را نگه میداره برا نور چشمی هاش
یه خنده از نوع بی خیالی کردم و بهش گفتم
تازه عمل کردی میشه دوباره ببینم نوکش رفته بالا ؟؟
آمپرش چسبید و گفت برو پسره پر رو برو
آخه فهمید به کی زدم خانومشون مثل اینکه در یک عمل انفجاری
پوست چند جا بدنشون را کشیدند ولی میگن از بس پوست زیاد بوده
تو عمل اول نافش اومده روی کلیه سمت چپش از صورتش براتون نگفتم
که قبلا" هر وقت می خندید آرواره ها میومد بیرون
که زبون کوچیکش هم حرکاتش پیدا بشه اگه یه بچه اونجا بود
تا دو روز از زیر چادر مادرش بیرون نمی اومد
بعضی از آشناهاشون ادعا کرده بودند که تو یکی از خنده هاش تونسته اند
لوز المعده شا ببینند
حالا لبها غنچه وای حال آدم یه جوری میشه
ولش کن غیبت بده
خلاصه
بی خیال شدم رفتم خونه می خواستم با دو چرخه برم جائی یه دفعه دیدم
مثل اینه یه کم کم باده فهمیدم اشکال از کرم و سر پیچش هست
رفتم در تعمیر گاه دوچرخه گفتم آقا کرم دارید جا خورد و گفت مگه چکار کردم ؟؟
گفتم نه منظورم اینه که شما کرم دو چرخه دارید ?
گفت من از قدیم عاشق دو چرخه بودم
و دوست داشتم تعمیر کار دوچرخه بشم گفتم نه آقای عزیز منظورم اینه که
کرم و سر پیچ دو چرخه من خرابه شما یدکیشا داری تعویض کنید گفت نه
کار تموم شد اومدم خونه اعصابم از حماقتهای جامعه به هم ریخته بود
اون از بقال سر کوچه که مارا احمق فرض کرده بود اون از
تعمیر کار دو چرخه که حرف من را نمی فهمید و نمی دونست من چی میخام
همش حرف خودش را میزد شایدم با ادبیات من آشنا نیست
شایدم یه کم زودش بود که تعمیر کار بشه نمی دونم
یکیشون نمی فهمه یکیشون خودشا میزنه به نفهمی یکی دیگه شون
فکر می کنه ما نفهمیم
ببینید ما کجا گیر کردیم ؟؟
شایدم واقعا" نفهمی از من باشه !!!!
خلاصه شب شد داشتم اخبار گوش میدادم بحث حذف یارانه ها بود میگفت
یارانه حذف بشه اوضاع بهتر میشه تورم میاد پائین قدرت خرید میره بالا
من هم از این حرفا یه علامت تعجب اندازه علی دائی نه ببخشید
حسین دوپینگ زاده ( همون رابینسون فر )
رو سرم احساس میکردم
بعضی وقتها هم میگفت رایانه ها حذف میشه من نمی دونستم منظورش
چیه اگه رایانه حذف بشه پس تکلیف وبلاگ من چی میشه ؟؟؟؟
اینها که فرق یارانه را با رایانه نمی دونند چطور میخان حذفش کنند
اول باید درد را بشناسی و بهش مسلط بشی بعد درمانش کنی بی خیال شدم
چون کلا" دیگه تو این جامعه این گونه مسائل برای ما تعمیم پیدا کرده .
( منظورم ادبیات بزرگان و از این مسائل )
تازه
اونهایش را هم که نمی فهمیم از نا چاری سر می جنبونیم ( تکون میدیم )
خلاصه شب خوابیدم و صبح با این رباعی
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند درآینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
روز را شروع کردم لباس عوض کردم و رفتم که برم دنبال یه لقمه نون حلال
رسیدم سر کوچه دیدم چه خبره یه ماشین مدل بالا درب صندوق عقب را باز کرده
و داره شیرهای دیروز را خالی می کنه تو صندوقش
با موبایل یه کم فیلم گرفتم که نتونه حاشا کنه و رفتم پائین گفتم مشتی این
شیرهارا امروزصبح ازت دوشیدند دست و پاشا گم کرد گفت آبرو ریزی نکن
این زنه فلانیه مسئول فلان جا و ازمقامش تعریف کرد
گفتم این حرفا برا خودت هم تومون نمیشه خجالت نمی کشی با این سن و سالت
یه بار دیگه بیام و بهت بگم شیر و اون حرکت را انجام بدی
مثل گاو می بندمت به شیر دوش که تا دو هفته چشمات خمار بمونه
این فیلم را هم نگه میدارم
شیر مردم این محل را داری برا خوش خدمتی به کی میدی ؟
حق ما را تو حلق کی میکنی ؟
گفت باشه باشه ببخش ....
من هم از این فتح احساس غرور کردم
و همش با خودم این مصراع را زمزمه میکردم
نوح توئی روح توئی فاتح و مفتوح توئی
ولی یه چیز آزارم میداد
اگه این زنه که صبح من جلوش با مش صفر دعوام شد بره به شوهرش
بگه و شوهرش هم کله گنده باشه چه بلائی سر من میاد ؟؟
همش این تو کله ام تاب می خورد و به خودم می گفتم
دیدی خاک بر سرت به خاطر یه شیر
خودت را لاکار کردی .
خوب چرا اینها که اینقدر قدرت دارند از خانوم گاوه مستقیم شیر را نمیگیرند
میان از مش صفر ما میگیرند
اصلا" دادا اشتباه کردی
شیر گرفتن دل شیر میخاد تو که بهرام نیستی که شیر را مغلوب کنی
تو نمی فهمی تو این جامعه اگه کوچکترین حقی را خواستی طلب کنی باید
تا هفت پشت طرفت و رفقای طرفت و همکاران طرفت و رفقای همکاران طرفت
و مرتبطین طرفت و رفقای مرتبطین طرفت را بسنجی
یه جورائی یه عده هستند که فقط حق دارند که حق داشته باشند
بقیه چه حقی نسبت به حق دارند که خودشون را محق میدونند
کوفت بخوری
سلام ::::
سخن اول ::
همونجور که می دونید دشمن شروع به ترور دانشمندان کرده
از همه دوستان میخام که حلالم کنند شاید این آخرین پستم باشه
اصل مطلب
و همونطور که می دونید جناب رئیس جمهور طبق عادت همیشگی این بار به خوزستان سفر کردند
در همین راستا چند تا از عکسهاشون را براتون میزارم که ببینید و لذت ببرید

اینجا نمی دونم چی شده ولی فکر کنم گفته من چشم میزارم شما بیایید دنبال من
با این کار حس خوبی بهم دست میده بیایید دنبالم
شایدم هم گفته چون من کسی را نمی بینم پس کسی هم وجود نداره
شایدم گفته چشم چشم سهام عدالت چشم پول نفت سر سفره چشم
شایدم یکی بهش گفته چرا پس هنوز فتاح را نکردی تو لوله آب خوزستان
گفته چشم چشم چند سال صبر کنید میخام این جدیده را تست کنم و خلاصه از این حرفا

اینجا یکی میاد
میگه حاجی بیا هوا سرده این شال را ببند و رئیس جمهور هم
غافل از رنگش ازش میگیره و تشکر هم میکنه

اینجا یه دفعه متوجه رنگ شال میشه و شال را بر میداره و به محافظش میگه این یارو کجا رفت ؟؟
محافظش میگه حاجی اونجا را ببین همونه ؟؟؟ حاجی هم نگاه میکنه میگه نه اون یکیه
محافظش میگه حاجی اون ؟ حاجی میگه آره آره همون که داره میخنده بگیریدش
محافظش میگه حاجی این که از خودمونه
حاجی میگه ::: ای نامرددددد

اینجا دیگه کار لو رفته و همه دیدند این که پشت سرشه میخاد بر داره میگه
حاجی برا مازشته ولی اون نمی زاره
میگه مال خودمه میخام ببینم چه مزه ای داره
بزار برا یه بار هم که شده به خاطر این شال احساس کنم
مردم دوستم دارند و برا پول به استقبالم نیومده اند
شایدم داره شونه هاشا میماله که برا سخنرانی بعدی آماده بشه
اکثر عکسها غلط اندازه و میشه تحلیلهای متفاوتی روش بکنی

اصلا" آقا از این شال پنج تا برا من بزار میخام ببرم

هر کی از این شال ها میخاد از اون بگیره نه ببینید از اون

پسرک در فکر فرو رفته و در حالی که دست آویز ستون سبز پوش شده
با خودش فکر میکنه
چرا پس اینها شال سبز انداختند ؟؟
شاید میخاد سبزها قاطی کنند
شاید میخاد دو دسته گی ایجاد کنه
شاید میخاد رادیو و تلوزیونهای اون طرفی را به اشتباه بیندازه
شاید میخاد کودتای سبز را به نام خودش تموم کنه
شاید میخاد به سبزها بگه شما طرفدار من بودید و خبر نداشتید هه هه هه
شاید میخاد باسبزها کنار بیاد
شایدم میخاد سبزها فکر کنند کسی کاری باهاشون نداره
شال ببندند و بیان بیرون دوباره اونها کار خودشون را بکنند
شاید میخاد به سبزها بگه من از شما نمی ترسم نمادتون را هم بر میدارم برا خودم
این کار یه جور مثلا" نشانه فتحه
شایدم اصلا" منظوری نداشته احمدی نژاد اکثر مواقع کارهاش و حرفاش و نامه های بی پاسخش
و تهدیدات بی پایه و اساسش بی منظوره یه جور خود نمائیه میخاد دیده بشه همین
این شاید ها در ذهن پسرک و پسرکها ادامه دارد .....
ولی روابط عمومی رنگ سبز طی نامه ای از تغییر رنگ خود خبر داد
با تشکر از سجاد صفری
یه چیز دیگه بگم تو گلوم باد نکنه
یه سوال فنی
در مورد اختلالات شخصیت مرزی چه می دانید ؟؟
این گروه طبقه بزرگی را در بر میگیرد که دارای هشت ویژگی می باشد
1 . پیش بینی نا پذیرند ( مواضع مبهم )
2 . نا توان در کنترل خشم ( عزل و نصب های جنجالی )
3 . در مسائل هویتی زود قابل تغییرند و زود تغییر موضع میدهند
( مثلا" شال سبز می بندند )
4 . کوشش شدید برای اجتناب از تنهائی یا طرد شدن
( پشت سر هم و بی هدف نامه می نویسند )
بقیه اش هم بماند ......
نقطه سر خط .
پس حالا به
اختلالات اسکیزو ئیدی ( توهم ) / پارانوئیدی ( بدبینی ) / هیستری ( جلب توجه )
نارسیس ( خودشیفته )
اختلالات شخصیت مرزی را هم اضافه کنید
امضا دادا .
پس بهتون گفتما دشمن داره دانشمندا را ترور میکنه
اگه برا من اتفاقی افتاد حلالم کنید
حالم اصلا" خوب نیست یه کم سر گیجه دارم مثل کفترها که به بیماری نیو کاسل مبتلا میشن من هم همین طور دور خودم میچرخم و حال خودم را نمی فهمم یه جورائی حال من هم دست خودم نیست
چند روز پیش بود که داشتیم نهار میخوردیم یه دفعه به اشتباه زدم اون کانال داشت اخبار میگفت آقا رامین مهمانپرست سخنگوی وزارت خارجه میگفت رد پائی از خانواده بن لادن در ایران پیدا نکردیم
گذشت تا شبش داشتیم شام میخوردیم دوباره من اشتباهی زدم اون یه کانال آقای منوچهر متکی بود همون وزیر خارجه میگفت فکر کنم خانواده بن لادن تو ایرانند
فرداصبحش داشتیم صبحانه میخوردیم دوباره من به اشتباه از اون کانال زدم این کانال عمو منوچهر میگفت آره آره ما فهمیدیم اینها از مرز وارد شدند
وای خدا پدر وزیر امور خارجه را بیامرزد که حرفاش یه کم راست تره
بیخیال
صبح دختر همسایه روبرو درب زد رفتم درب را باز کردم یه دختر گندمی با چشمای بادمی مثل چشمای سوسانو
گفت سلام
گفتم سلام به روی ماه نشسته ات
گفت من رکسانا بن لادن هستم همسایه جدیدتون مامانم گفت نون دارید یه بیست سی تا قرضی
گفتم بیست سی تا که نداریم ولی میرم براتون میگیرم چه معنی داره خانواده آقای بن لادن تو ایران بی نون باشند و من اینجا تو خونه هوله فنی بروم ما نوکر تمام دشمنان آمریکای جنایت کاریم چه خوب چه بد
خلاصه خانه را به طرف نانوائی ترک کردم در راه به یک دسته عزاداری برخورد کردم کنار ایستادم دیدم اون طرف تر یه کم سر و صداست رفتم جلو دیدم دوتا قصاب مسلح به سلاح خونی با هم کل گرفتند و پیشانی به پیشانی هم چسبوندند وبرا هم جیل میترکونند رفتم جلو تر تا سر از ماجرا در بیاورم فهمیدم این دو با هم چند ده تا گوسفند به صورت شراکت خریدند و به دسته های عزاداری میفروشندو دعوای الانشون سر پوست و روده گوسفنداست که قبلا" تو قرارداد قید نکرده بودند و الان دچار مشکل شدند دو دست گوسفند بیچاره در دست یکی از قصابها و دو پای دیگر گوسفندهم دردست آن طرفی و چه فحشائی که به هم نمیدادند تمام از اینجا به پائین .
و آن مرد بیچاره که نذر داده بود قسم میداد که آبرو ریزی نکنید دوتا تون را راضی میکنم اون ته سر و صدا میومد انگار یه ماشین را دزدیدند ماشینش خیلی چراخ داشت خلاصه من عبور کردم و رفتم
نان را برا رکسانا اینا بگیرم
نان را که گرفتم و رفتم در خونه شون درب زدم صدای تیر ممتد میومد نان را بهش دادم گفتم صدای چیه گفت داداش های مامان هفتمی با داداش های مامان یازدهمی سر کانال تلوزیون بحثشونه که داشت میگفت که یکی شون از پنجره بالا پرتاب شد پائین و مشکل خوشبختانه حل شد
رکسانا نان را از من گرفت و با لبخندی از من خدا حافظی کرد مثل اینکه فکر کرده ازش خوشم اومده
نگاه از نوع خریداری میکرد
خدا پدر وزیر امور خارجه را براش نگه داره که پای اینها را تو ایران باز کرد شاید فرصتی ایجاد بشه و ما چیزهای تازه ببینیم
رفتم خانه یه چند صفحه ای درس خوندم گفتم برم تو نت یه سری بزنم
یه خبر دیدم که نوشته بود دادگستری جرائم جدید اینتر نتی را اعلام کرد که یکی از آنها آموزش هک و خود هک بود وای دیروز تو اخبار رادیو با یه هکر مصاحبه میکرد و ازش تمجید میکرد تیتر اخبارش این بود هکرهای ایرانی موفق شدند سایت چند شرکت آمریکائی را هک کنند
به این نتیجه رسیدم که جرم جرمه ولی بستگی داره چه کسی جرم را مرتکب بشه
اینجا را ببین وای زن سفیر ایران تو فرانسه میخواسته با شال یه دختر را خفه کنه
خدا پدر وزیر امور خارجه را بیامرزد که اونجا سفارت خونه ورزشهای رزمی راه انداخته
یه کم دیگه وب گردی کردم ( مطمئن باشید سایت چیز دار نرفتم )
خسته شدم اومدم بیرون تلوزیون را روشن کردم
سخنگو آقای مهمانپرست داشت میگفت اینها تو ایران یه جا مخفی هستند ما تا الان ازشون خبر نداشتیم
زدم اون کانال عمو منوچهر داشت میگفت چند بار بگم ؟؟؟ بگم بگم بگم :: اینها از مرز وارد شدند و الان هم رفتند تو سفارت عربستان اونجا میخابند پس رامین خان که سخن گو هست چرا با وزیر هماهنگ نیست ؟؟
خدا پدر وزیر را بیامرزد که حرفاش راست تره
داشتم میخابیدم تو این فکر بودم که چرا وزارت امور خارجه هر کی میاد را اگه نخواهند نمی فهمند
اما اگه کسی بخاد خدای ناکرده بره اون را هم اگه نخواهند باز نمی فهمند ؟؟
ولی اگه بخان یه چیزی را پیراهن عثمان کنند لیست پرواز قطار و اتوبوس شتر و پیاده را از رسانه به اصطلاح ملی و تمام روزنامه های تعطیل نشونده انتشار میدهند
و تو همین فکرا بودم و این سوالات تو کله ام تاب می خورد
دیدم صدای تبل و دهل میاد از دور هم میومد یه کم توجه کردم دیدم دسته داره میاد ولی یه جور دیگه است
وای چه قیامتی شده صدا تیر میومد اولش فکر کردم داداشای رکسانا سر مهره های شطرنج بحثشون شده بعد دیدم اونهام دارند از تو گربه رو خونشون با ترس تو کوچه را نگاه میکنند
نگاه کن این همون ماشینه است که دزدیدند داره تو مردم تاب می خوره حالا فهمیدم چرا اون روز که دزدیدند به کسی چیزی نگفتند می خواستند اگه یکی پرسید ماشین را پیدا کردی؟ بگن ما که به کسی نگفتیم حتما" خودت دزدیدی که میدونی!!!!!
هه هه هه تا قصابها سر پوست و روده گوسفنداشون گذاشتند و فرار کردند
اونهائی هم که نذر داشتند از اون طرف فرار کردند
مثل اینکه نذر اینها واجب تر بود
من هم یه هو یه داد کشیدم و از ترس از خواب بیدار شدم و گفتم
خدا پدر همه وزرا را بیامرزد
درود بر ذات بی ذاتان و بر باک بی باکان و بوسه بر کام بی چاکان
ای سینه چاک بی چاکان ...
به اذن مقام عالی سرورم دوربین و دوراندیش کار آگاه صاحب فضل فرهمند عقل مند
و به کمک حمالان ومساعدت همدلان
مذکر ذاکر و پی دانش اخراجی را به حضور آوردیم و پس از تفهیم از چند و چوند کار
لباس فتنه از تنش به در و لباس ضعیفه به بر کردیم سپس گرافیکی از او تکثیر کردیم
و او را هم چون دیگران تحقیر کردیم
و از وی آبرو ستاندیم و پس از تبسم رهاندیم
باشد که به زخم تیغ آبدارمان سر فتنه از روی روزگار برداریم و به نوک نیزه سپاریم
بیش از این وقت گرانبها را به آر و اُور مان نمیسپاریم و شما را همچون
خودمان به یک سماع مکتبی خوش باش میگوئیم
........................................................................ (فردای آن روز )
خواجه به سلامت در بلا باز است و بحث فتنه دراز
بر فلک پوشیده نیست و بر ملک پوشیده نگردد تقدیرهاست رونده چون شمشیر برنده
تیری که خدنگ را پیمود در تاریکی آسود و کام نا کام گشت و اذنی که از آنان گشت
دل آرام من مذکر مذکور را رهاندیم و به خیال اینکه از وی سیرت ستاندیم
وای بر من که چنان شد که انگشت بر دهان ماندیم .
چون روز به کهولت رسید سیاهی به این شهر دمید دیدیم که ورق برگشته
و همدلان سرگشته با دستانی چون عصا و اندوهی رسا به دخمه بازگشته
قلب خواجه به سلامت نیست در وجودشان مهابت
ای فرهمند هر چه کردیم جمله ناکرده گرفت
تحقیر کردیم شد تمجید تضعیف کردیم شد تکثیر
چند صباحیست هر چه میکنیم گویند ما همه این چنینیم
ما را دیگر توان جدال نیست نگارنده این بازی کیست ؟؟؟؟
....................................................................................
گر حکم شود که مست گیرند *** در شهر هر آن که هست گیرند
در همین رابطه چند روز پیش جناب آقای مرعشی همون
برادر خانم آقای هاشمی رفسنجانی (( استوانهء قبلی انقلاب ))
گفته بود من و بهزاد نبوی مثل هم فکر میکنیم چرا اون
تو زندان باشه من بیرون ؟؟؟ بعد یه کم که ریز شده بود اند
گفته بود نه یه کم را با هم فرق داریم
اگه مادر بزرگ دارید ازشون جریان زن قلی جیمبو را بپرسید
که همه زنها میگفتند ما همه همچنینیم 


یه کم بی ادبانه است من هم با ادب و خجالتی
اصلا" روم نمیشه بگم
چی بگم ؟؟؟ نه نمی گم نه اصلا" .......
در راستای اینکه ما از آزادی دوستان بسیار خرسند میشویم
و همیشه لحظات خوب به یاد ماندنی و فراموش نشدنی هستند ....
لذا خاطره ای از جلسه اول دادگاه متهمان پس از انتخابات در ذهنمان حک شده
که ناچار به باز گوئی آن هستیم و آن
هم به درک گفتن محمد عطریان فر بود 
دستش را در هوا می چر خاند و میگفت به درک که مردم چه فکری میکنند
خوب اگه به درک من هم به درک که چه فکری میکنم
و این هم به درک من
در مستزاد به درک .............
گویندهء دادگاه به درک گو بر آستان مَلک بود
فریاد به فلک بود
چرخونده دودستا سر دست به آستان فلک بود
حرفش به درک بود
فرمانده گردن و دو دست یا که سرک بود
باز هم به درک بود
رقصان متنبه به خرامان و قرک بود
شادا و به درک بود
میگفت زه زندان و ترسش که زه بازجو یه کَمَک بود ( کمک : یه کم )
این هم به درک بود
چهار قام بزند رشک شپش نان و مربا و کپک بود
لحنش به درک بود
رد کرد مواضع که گویا عمو پیروز خرک بود
حرفش به درک بود
آزاد همی گشتیا ترفند که درک بود
این اوج کلک بود
مردیم زه خنده که آنجا چه درک بود
این در که درک بود
دیوار زه تغییر پر از حیرت و آماج ترک بود
منطق به درک بود
در فرصت و تنهائی به تغییرو بزک بود
باز هم به درک بود
لبها را بخندان که محمد زه نمک بود
ترفند و کلک بود
گویند که گوش ات زه خالی همی پر زه سمعک بود
چی چی به درک بود
چند سال همی پایهء خنده و تمسخر زه فلک بود
هر کی به درک بود
.............................................

دلم گرفته
دلم برا این عکس و دستم که اون روز تسبیح را دادم به میر حسین تنگ شده بود
بعضی وقتها انسان دلش برا صدای گریهء خودش هم تنگ میشه
و فکر میکنه اون روزها چطور گریه میکرده
چرا همش بغض ؟؟ دلم میخواست جراتشا داشتم یه کم با صدا بلند گریه میکردم
ولی میترسم همه بفهمند و نگاهم کنند
و همه اونهائی که همیشه به نوشته هام میخندند این بار به خودم بخندند
بی خیال ............
اون روز صبح رفتیم از فرودگاه آوردیمش تو فرودگاه هم با دستان گره کرده محافظش بودم تا دانشگاه دنبالش بودیم بعد من با تیم جایگاه رفتیم مسجد سید برا کارهای جایگاه و بقیه قضایا هر چند کوتاه بود ولی روزهای خوبی بود یاد آوریش هم یه شور و نشاطی به آدم میده غیر قابل وصف
سلامی دوباره
از این وراا رد میشدم گفتم یه چیزی بگم گنگ از دنیا نرم و
از اونجائی که گاو کهنه خور همیشه کهنه خوره و
ناهنجاریها تا حدیش وجودی و اکتسابی هست
من هم نتونستم نیام و برا تون ننویسم
این هم که می نویسم طنز نیست دو سه تا موضوعه طنزه
خیلی هم توپه در حد تیم ملی .........( البته بدون علی دائی )
براتون می نویسم شما هم بخونید و حالشا ببرید
اگه هم خواستید شما روش کارکنید و طنزشا بنویسید
.......................................................................
موضوع اول :::
مدعیان مدریت جهان به مدریت مترو تهران راضی شدند
موضوع دوم :::
( منظورم اصلا" هاشمی رفسنجانی نیستاااا)
از قدیم میگفتند دنیا دار مکافاته ولی ما باورمون نمی شد
موضوع سوم :::
قطار ترمز بریده هسته ای با این دیپلماسی هنوز سرگردان است
که گویا با سوار و پیاده کردن در ایستگاه داخلی هم مخالفت شده
ای کاش ترمزش نبریده بود که حداقل مسیرشا عوض میکردیم
حتما" قطارش تپولوفه ...
موضوع چهارم ::::
نامردی مشهود روسیه از قرارداد ننگین ترکمانچای تا موشکهای
s 300
و به اتمام نرسانیدن نیرو گاه هسته ای و اضحار به تفاهم ضمنی با
آمریکای جهان خوار در مورد تحریمهای بیشتر علیه ایران ........
یه جورائی عمو مدد یا همون مدودوف پشتی را دوباره از زیر
سر ما کشید و ما هم کاری نتونستیم بکنیم جز بازتاب موروو
گویا آخرین عمل مثبت روسها درقبال ایران تبریک زود هنگام
به جناب رئیس جمهور پس از انتخابات بوده
و ما هنوز هم به آنها به چشم وفا وصداقت می نگریم
و دیگر هیچ .................
یه چیزی یادم اومد فیلم دستها رو چه حساب
به هم میمالند را دیدید ؟؟؟؟
اگه ندیدید این را ببینید .....




آسمون ابریه واله
دیگه طنزم نمیاد
از خدا حافظی همیشه بدم میومده
بعد هر خدا حافظی یه غم میمونه یه امید ......
خدا حافظ یعنی خدا ازت حفاظت کنه یا خدا حافظت باشه
من دوست دارم بگم
خدا سعدی
یعنی
خدا سعادتمندتون کنه
ضمنا" سعدی را هم بیشتر از حافظ دوست دارم
بعد از یک سال و خرده ای دوستی با شما
این وبلاگ را با این شعری سعدی به پایان می رسونم
ضمنا"
برا تجدید خاطرات خودم سی پست آخرم را گذاشتم صفحه اول
به یاد اون روزهااااااااا و
از همهء اونهائی که اومدند خوندند و گفتند اراجیفه
و اونهائی نخونده گفتند اراجیفه
و از همه اونهائی که اومدند و خوندند و گفتند خوبه
و اونهائی که نخونده گفتند خوبه
و همه اونهائی که خوب بود گفتند اراجیفه
و همه اونهائی که اراجیف بود و گفتند خوبه
سپاسگذارم
...............................................................
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست پیروز سر خویش گیرو رستی
..........................................................................................
توی این شعر سعدی اون روزها نمی خواسته اسم خودشا بزاره
ولی چون من را نمی شناخته جای پیروز اسم خودش را گذاشته بوده
که من تصحیح کردم
......................................................
دوست و دوستدار همیشگی شما 



